تبليغاتX
..:: Road ::..

یکی بود، یکی نبود

یکی بود، حالا نبود

یکی نبود، حالا بود

کاش از اول به جای اون یکی این یکی بود...

+ نوشته شده در  86/12/14ساعت 12:41  توسط محمد  | 

روز گرمي بود، خيلي گرم. چند ساعتي ميشد كه داشتم توي خيابونها قدم ميزدم.

حسابي خسته و كلافه بودم.

رفتم توي يك پارك. نشستم روي نيمكت توي سايه تا كمي استراحت كنم. جاي تقريبا خلوتي بود. چند نفري دورتر روي يك نيمكت ديگه اون سمت پارك نشسته بودن.

توي اون هواي گرم يك نيمكت و يه كم سايه و يك نسيم خوب واقعا مي چسبيد.

چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه يك دفعه يه چيزي افتاد روي سرم. از روي موهام برداشتمش و نگاهش كردم. يك برگ خشك چنار با رنگهاي زرد و نارنجي و قرمز كه از بالاي درخت بلندي كه پشت سرم بود افتاده بود.

تازه داشتم زير و روش ميكردم و همه زواياشو بررسي ميكردم كه نميدونم چي شد از دستم افتاد.

خواستم برش دارم ولي...

يه چيزي كه نميدونم چي بود جلومو گرفت.

واقعا نميدونم چه فكري كردم. با اين كه دلم ميخواست برش دارم و حتي براي خودم نگهش دارم اين كار رو نكردم.

شايد بخاطر نگاه چند نفري كه اون طرف تر نشسته بودن. شايد بخاطر ترس از خرد شدنش توي دستم. يا شايد چون احتمال ميدادم دوباره از دستم بيفته.

بلند شدم و راهم رو ادامه دادم. هنوز تصوير مبهم برگ و اين كه چرا اون رو بر نداشتم توي ذهنم مي چرخيد.

ميتونستم برگردم و برش دارم. اما فكر كردم شايد باد اون رو جاي ديگه اي برده باشه و ديگه پيداش نكنم. شايد يك نفر ديگه اون رو برداشته باشه. يا شايد حتي يك نفر زير پاهاش خردش كرده باشه.

 

ممكنه من هزاران بار ديگه توي پاركها و روي نيمكت ها بشينم و ميليون ها برگ ديگه روي سرم بيفته و همه رو بردارم، يا حتي يك كلكسيون ازشون درست كنم

اما اون برگ...

 

+ نوشته شده در  86/03/26ساعت 21:54  توسط محمد  | 

همه چیز مثل همیشه بود. حتی بهتر از همیشه. تکرار روزمرگی ها ولی با یک حس تازه که مدتها فراموش شده بود. یک روز شاد و خوب.

تا آخرین لحظه کارم انرژی داشتم. تقریبا تمام چیزهایی که دوست دارم در زندگی روزمره ام داشته باشم (با یک مقدار کم و کاست) اتفاق افتاده بود و همه چیز خوب پیش میرفت تا...

تا زمانی که به خونه برگشتم. یک دفعه تمام ذوقم پژمرده شد. همه اون حسهای خوب از بین رفت.

فکرشو بکن. با کلی شور و حال برگردی خونه و بخوای تمام آدمهایی رو که میبینی شریک شادی خودت بکنی تا با خوشحالیشون به لذت کامل برسی، اونوقت با دو تا چهره ی عبوس و ساکت روبرو بشی با رفتار سرد و زننده و نگاهی نگران و خیره به بی معنا ترین برنامه تلویزیون.

بر حسب عادت یا شاید برای بهتر سنجیدن موقعیت سلام کردم.

جوابها مثل همیشه نبود. سرد و بی روح و ظاهرا از روی اجبار.

دیگه حرفی نزدم. میدونستم که بالاخره خودشون شروع به صحبت میکنن.

من هم نشستم و خیره شدم به تلویزیون. ولی حواسم اونجا نبود.

تمام فکرم مشغول این بود که دوباره کدوم یکی از کارهای من باعث شده جو خونه به هم بریزه. دوباره چه اشتباهی کردم یا متوجه کدوم اشتباهم شدند؟

بالاخره این سکوت شکست، ولی...

بابا همیشه یک جور خاصی حرفهاشو میزنه. با یک جمله کوتاه و ساده، و یک طنز مخفی.

- ناگواری اتفاق افتاده.

بخاطر استرس زیاد تقریبا تمام پوست لبهامو با دندون کنده بودم. یک لحظه فکر کردم چه کاری کردم که با صفت ناگوار توصیفش میکنه؟! یعنی اینقدر بد بوده؟

- خب؟

- ...

کاش همه چیز به سادگی و کوچیکی ذهن من بود.

خدا سرشت پاک رو قبل از اینکه فرصت اشتباه پیدا کنه به جایگاه اصلیش بر میگردونه.

+ نوشته شده در  86/03/20ساعت 1:45  توسط محمد  | 

عشقم سوخت

روحم مرد

یادت رفت

من به دنبال چراها کوچه ها پیمودم

زیر باران، زیر برف

زیر یک تنهایی

من گذرگاه دیدار تو را پیمودم

یاد آن اولها

یاد سرما

یاد آن سرخی دستان تو را پیمودم

یاد آن ترس و توهم

یاد آن عشق و ترنم

آن گذگاه و گذرگاهان گمشده را، پیمودم

...

یاد دارم، یاد دارم

یاد دارم خیسی باران را

کیک کوچک که دلش

تشنه یک دندان بود

قهوه تلخی هم در فنجان می غلتید

یاد دارم که چنین بود زمان

یاد دارم صد روز

دوری و تنهایی

یا که شاید یک سال

شاید عمری بود

شاید عمری شد

یاد دارم عددی

که برایم تو شدی یاد آور

یاد دارم هر شب

روز اول، نیمکت

حسرت دودی بود

بر دلم در آن شب

...

باد سردی آمد

عشق را با خود برد

نیمکت از پایه

خاطراتت را هم

دل سنگت را هم

کاش با خود می برد...

+ نوشته شده در  86/02/27ساعت 15:16  توسط محمد  | 

گل سرخي روز و شب خواب زنبورها را مي ديد، اما هيچ زنبوري بر گلبرگ هايش نمي نشست.

اما گل به رويايش ادامه داد. د ر شب هاي دراز، آسماني پر از زنبورها را تصور مي كرد كه بر او فرود مي آمدند تا ببوسندش. با اين كار، مي توانست تا روز  بعد دوام آورد و بار ديگر گلبرگ هايش را به روي خورشيد بگشايد.

شبي، ماه كه از تهايي گل سرخ آگاه بود، پرسيد:(از انتظار خسته نشده اي؟)

(شايد. اما بايد به تلاشم ادامه بدهم.)

(چرا؟)

(اگر گلبرگ هايم را باز نكنم ، مي پژمرم.)

گاهي، وقتي به نظر مي رسد كه تنهايي تمام زيبايي ها را له مي كند، تنها راه براي مقاومت، گشوده ماندن است.

Paulo Coelho - Ser como o rio que flui

+ نوشته شده در  86/02/12ساعت 14:32  توسط محمد  | 

یکی بود، یکی نبود.

اون که بود تو بودی ، اون که تو قلب تو نبود من.

یکی داشت، یکی نداشت.

اون که داشت تو بودی، اون که جز تو کسی رو نداشت من.

یکی خواست، یکی نخواست.

اون که خواست تو بودی، اون که نخواست از تو جدا بشه من.

یکی گفت، یکی نگفت.

اون که گفت تو بودی، اون که دوستت دارم رو جز تو به هیچکس نگفت من.

حالا یکی با این که تو قلبت نبوده و جز تو هیچ کس رو نداشته، نمیخواسته ازت جدا بشه و دوستت دارم رو جز تو به هیچکس نگفته و ...

با این همه حماقت باید هم تنها بمونه.

+ نوشته شده در  85/11/29ساعت 16:7  توسط محمد  | 

نیمه شب آواره و بي حس و حال              در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز كردم در خيال                    دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي يك دوسالي مي گذشت            يك دوسال از عمر رفت و برنگشت

دل به ياد آورد اول بار را                          خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي و آن اسرار را                        آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازي مبهم و سر بسته بود              چون من از تكرار، او هم خسته بود

آمد و هم آشيان شد با من او                  هم نشين و همزبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او       ناتون بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگي                  اينچنين آغاز شد دلبستگي

                                          ***

واي از آن شب زنده داري تا سحر             واي از آن عمري كه با او شد به سر

مست او بودم ز دنيا بي خبر                   دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد                    گفت و گوها بين ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل             گر گشايي چشم دل زيباست دل

گر تو زورق بان شوي درياست دل            بي تو چون شام بي فرداست دل

دل ز عشق روي تو حيران شده              در پي عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان                 من تو را بس دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان              چون تويي مخمور، خمارم بدان

با تو شادي مي شود غمهاي من            با تو زيبا مي شود فرداي من

گفتمش عشقت به دل افزون شده          دل به جادوي دلت افسون شده

جز تو هر ياري به دل مدفون شده            عالم از زيباييت مجنون شده

                                           ***

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش             طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود              بهر كس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود                     همچو عشقم هيچ گل زيبا نبود             

خوبي او شهره آفاق بود                        در نجابت در نكويي طاق بود

روزگار...

روزگار اما وفا با ما نداشت                     طاقت خوشبختي ما را نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت         بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر اين قصه هجران بود و بس                حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار ما را از جدايي غم نبود                     در غمش مجنون عاشق كم نبود

بر سر پيمان خود محكم نبود                  سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست              ساده هم آن عهد و پيمان را شكست

بي خبر پيمان ياري را گسست              بي خبر ناگاه پشتم را شكست

آن كبوتر عاقبت از بند رست                  رفت با دلدار ديگر عهد بست

با كه گويم او كه همخون من است         خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد بين وصل او قسمت نشد           اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد...

                                         ***

عاشقان را خودشلي تقدير نيست          با چنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دود و دم همدم شدم           باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم        ذره ذره آب گشتم ، كم شدم

آخر آتش زد دل ديوانه را                      سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتي خوش گذر      بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن ز سر               ديشب از كف رفت ، فردا را نگر

آخر اين يك بار از من بشنو پند              بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي چه سود          عشق ديرين گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آيد به رود                 ماهي بيچاره اما مرده بود

                                          ***

بعد از اين هم آشيانت هر كس است     باش با او ، ياد تو مارا بس است...

 

+ نوشته شده در  85/11/01ساعت 17:43  توسط محمد  | 

یکی بود، يكي رفت              

 يكي رفت و يكي هست

يكي با بغض و حسرت

يكي از عاشقي مست

يكي بود و يكي هست

يكي بار سفر بست

يكي تنهاي تنها

چشاي خيسشو بست

يكي موند و يكي رفت

يكي رفت و گذر كرد

يكي با خاطراتش

روزهاي تلخ و سر كرد

يكي من بودم و من

يكي تو و گذشتن

حالا رفتي و موندم

بين بودن و رفتن...

 

+ نوشته شده در  85/08/29ساعت 21:29  توسط محمد  | 

یکی بود، یکی...

ترسیده بود.

بر سر دوراهی بودن یا نبودن؟!

+ نوشته شده در  85/08/08ساعت 18:20  توسط محمد  | 

یکی بود، فقط همون یکی بود.

اون یکی هم قدیمها بود، ولی حالا خیلی وقته که دیگه نیست.

یا بهتر از اون، خیلی وقت بود که دیگه نبود.

این یکی هم قدیمها اینطوری نبود، برای خودش رستمی بود، یل شیر گیری بود، مردی بود.

ولی اون یکی همه چیزش رو ازش گرفته بود، حالا دیگه هیچی نبود.

حالا اون یکی بعد از مدتها برگشته. ظاهرا دوست نداشته کسی بفهمه ، ولی این یکی که مدت زیادی منتظرش بوده، اومدنش رو خیلی راحت فهمیده.

آره... اون یکی برگشته ولی نه برای موندن.

اومده تا بقیه چیزهایی رو که برای این یکی مونده رو هم ازش بگیره.

هر چند سطحی، هر چند... .

حالا دیگه قصه یکی بود یکی نبود ما هم میشه

                                    یکی بود، کاشکی نبود

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

از زمان عضویت من توی بلاگفا حدودا یک سال و چند ماهی میگذره.

از همون روز اول تا الان، هیچوقت اینقدر راحت حرفهامو ننوشتم.

همیشه سعی کردم حرفهامو ، احساسمو ، اشکها و خنده هامو توی قالبها، وزن ها و قافیه ها پنهان کنم.

نمیدونم، شاید میترسیدم، از این که کسی از درونم خبردار بشه و بفهمه که چقدر حقیرم.

فکر میکنم توی این مدت این اولین باری که دارم ساده و بی آلایش از خودم و بخشی از زندگیم مینویسم.

ولی انگار باز هم نمیشه... .

هر چند، تویی که الان داری دست نوشته های من رو میخونی احتمالا چند خط بالا رو هم خوندی.

آره، حدثت درسته.

یکی بود یکی نبودها ، من بودم و اونی که یه مدت بود، نبود، بود، نبود، بود...   نبود.

حالا برگشته. نمیدونم چرا، ولی برگشته.

و حالا هم که برگشته دنبال یه بهونه است برای رفتن.

بهترین بهونه ای هم که پیدا کرده درد و دل هایی که من از نبودن هاش با آدمهایی که مطالبم براشون سوال شده بود کردم.

 

با توام، آره، خود خودت.

تویی که جواب معادله بودن ها و نبودن هات یه دنیا حسرت و دلتنگیه.

قلم من دست تو امانت، هر وقت فهمیدی کی بود و کی نبود، بیا اینجا و برای همه بنویس

کی کجا بود...

 

+ نوشته شده در  85/07/11ساعت 16:33  توسط محمد  | 

آن زمان که کودکی خردسال بودم، نیمی از عمرم را میگریستم، چرا که زبانم گریه بود.

وقتی سخن گفتن آموختم ، دیگر فقط برای خواستنی های دست نیافتنی یا چیزهایی که از دست می رفتند گریه میکردم.

و از زمانی که جام عشق را نوشیدم، هر روزم گریه شد.

تا این که روزی دیدم به گریه معتادم.

و مثل همیشه ترک اعتیاد بهترین راه درمان بود.

کاش آن زمان کسی به من میگفت با ترک این اعتیاد سه رکن مهم زندگی را از دست میدهم.

اکنون قلبی از سنگ در سینه دارم، لفافی از شیطان به جای روح و عشقی به بیهودگی و شکنندگی یک برگ پاییزی...

+ نوشته شده در  85/07/05ساعت 15:15  توسط محمد  | 

کاش میدانستم

             در سراپرده قلبت

                      دگر از این تن خسته

                                    اثری هیچ نمانده

کاش میدانستم

            که بر این خاک وجودم

                      چون کویری عریان

                                    ترکی بیش نمانده

کاش میدانستم

           در وجود پوچت

                      دگر از عشق و محبت

                                     اندکی بیش نمانده

کاش میدانستم

               کاش میدانستم

                               کاش میدانستم...

 

+ نوشته شده در  85/06/15ساعت 11:52  توسط محمد  | 

روزی به من گفتی برو

زنجیر بر پایم زدم

روزی نوشتی خسته ای

بود و نبود آتش زدم

روزی ز مرداب دلم

پا پس کشیدی نازنین

با این همه باز آمدم

ای اولین و آخرین

من رفته ام از یاد تو

اما تو اینجایی هنوز

من از ازل دیوانه

عشق تو بودم تا هنوز

من زندگی بی نام تو

تابم نبود ای بهترین

می آیم و میجویمت

ای قبله گاه کمترین...

+ نوشته شده در  85/06/10ساعت 14:54  توسط محمد  | 

طاقت دوری نمانده در تنم

من به این دریای غم باز آمدم

+ نوشته شده در  85/06/05ساعت 15:32  توسط محمد  | 

اینجا آخر جاده است.

کاش هرگز این پایان تلخ را نمیدیدم.

یک خداحافظی و هزاران آرزوی خوب.

+ نوشته شده در  85/05/25ساعت 16:49  توسط محمد  |